می نویسم پاره ای خط از زندگی خود !
می نویسم کلماتی از عقل خویش ...
که بعد از اندی روزها هوای نوشتنم مرا فراگرفته .
با فکری راحت با غصه ای در دل سرم را به روی بالشتیاز پر می گذارم ...
شبی طولانی در نزدیکی است ...
با سکوتی حاکی از رضایت !
رضایت از چه از کجا ؟!
ای غصه ی در عقل و فکر راحتم :
بگذار با غصه ی خود و شب آرامش بخش انتخابی داشته باشم !؟
برای ادامه ی شب !!!
در تفکرم خدایا کدام را بر گزینم ؟
شب آرامش بخش یا درد فکر غم ...
یافتم انتخابی !
خطی کشیدم مبنی بر انتخاب
که آن........
(( شب رضایت بخش است ))
زیرا همیشه پایدار نیست!
اما تو ای غصه ی عقل...............(تمام))((ShaDi))((
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت
10:14 PM  توسط shadi
|
چرا برگشتی بازپیشم دوباره
مگه نمیدونی دلم تورو باور نداره
هرچی که دوست داشتی که بردی
دیگه چیزی نمونده تو دل ما
برو دیگه راهتو کج کن
از خیال من سفر کن
نمی خوام بازم دوباره
تو نگاهت غرق غم شم
نمیخوام باهام بمونی
نمی خوام از عشقت بخونی
نمی شه توی رفاقت
توبتونی پایدار بمونی
من تورو دیگه نمیخوام
چشاتو دیگه نمی خوام
واسه همیشه برگرد
من تورو دیگه نمیخوام

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت
10:0 AM  توسط shadi
|
روزی از روزهای زمستان پنجره را گشودم و چشمان زیبایم را به طبیعت زیباتر از چشمانم خیره کردم همه جا سفید و سفید بود انگار این سفیدی زیباتر از طبیعت بود ناگهان جوانه ای دیدم با یک برگ سبز که از میان سفیدی برف سر زده بود وای چه زیبا بود حتی زیباتر از سفیدی برف هر چه قدر که به بیرون از پنجره نگاه می کردم زیبایی هایی بیشتر می یافتم ناگهان به خاطرم آمد که همه ی این زیبایی ها از چشمان زیبای من شروع شد.............(شادی)

+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت
1:23 PM  توسط shadi
|
۱.زندگی به شرط مرگ خیلی مسخره است ...!!! (شادی)
۲.شگفتی های جهان رو با شگفتی های خودم در آمیختم و زمین را آفریدم...!!! (شادی)
۳.فریادهای بشریت را با خون و جنگ دیدم
صلح و دوستی رو زیره ذره بین انداختم... (شادی)
۴.بی کسی های اندوه بار عاشقان را که داند که من بدانم...!!! (شادی)
۵.عشق دوستی را در کنار دوستی و آشتی نباید دید...!!! (شادی)
۶.عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی بی انتها و مطلق...!!!(شریعتی)
۷.عشق بی نایی رو میگیره و دوست داشتن می دهد...!!!(شریعتی)
۷.عشق در دریا غرق شدن است دوست داشتن در دریا شنا کردن است...!!!(شریعتی)
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت
12:15 PM  توسط shadi
|
ز غمه دوری تو چه کنم؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت
11:22 PM  توسط shadi
|
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت
11:3 PM  توسط shadi
|
در این دنیای پر از نفرت و کین
در دنیایی که کسی کسی رو نداره
من به دنبال عشق می گردم
عشقی که در درون نفرت و کین گم شد...
دنیایی که عشق من دزدیده؟
خود زمانی عشق من بوده و حالا دزد عشق من است!!! 
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت
9:0 AM  توسط shadi
|
سلام بچه ها من یه مدتی سرم گرم درسسسسسسسسس این حرفا بود ولی از امروز به بعد سعی می کنم وبلاگم up date کنم
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت
4:37 PM  توسط shadi
|
قصه ام را از كجا شروع كنم ....
از كجا بايد اغاز كنم سرگذشت بي كسي ام را ...
تنهاي تنها در ويراني ستاره ها ...
گريه پيشه مي نويسم از تو ..
در اشفتگي سكوت اين دشت ...
صداي مرا مي شنوي يا نه ...؟؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت
12:13 PM  توسط shadi
|
دارم از تو می نویسم
تو که چند روزه نگات سنگین شده
غصه های دل من برات تکراری شده
یادمه یه روز شدی محرم رازم
اومدی بر سر راهم
گفتی من سنگ صبورت
بگو هر چی درد مونده توی جونت
راستی راستی تو همون سنگ صبوری؟!
اونکه جون میداد به روحم؟!
امید تازه میداد به فکر و جونم؟!
راستی راستی تو همون سنگ صبوری؟!
تو که چند روزه نگات سنگین شده؟!
یادمه روز اوّل که نگاهت به نگاه من گره خورد
یه دفعه شعله خاموش دلم باز دوباره روشن شد
آروم آروم اومدی تو قلب من
خونه کردی میون دل من
شدی اون مرغ سحر تو شب تاریک خیالم
صد طناب آرزو
آرزوی داشتن یه همدمی
همدم پاک و ساده ای
به در خونه ی دل بستم و بافتم
یادمه به من میگفتی
که فقط تو "جونمی"
"دوستم داری"
"می خوای بیای به دیدنم"
"ندیده عاشقم شدی"
ولی افسوس
نمی دونم چرا یهو عوض شدی؟!
تو که تنها محرم رازم بودی
یهو بی وفا شدی
غریب ناشناس شدی
اومدی یه روز و گفتی:
"که دیگه دوسِت ندارم
دیگه نیستی امید و آرزویم
تو یه دندون لقی
باید کشیدِت
تا نباشی دیگه آزار وجودم
باید بدونی
اونیکه من میخوام، یه عمره دنبالش میگردم، تو نیستی"
می دونی
خیلی آسون همه حرفاتو زدی
ندونستی که شکست این دل من
له شدش غرور من
ابر اندوه به دلم سایه کشید
اشک غصه به چشَم سرمه کشید
من و تنهایی و شبهای دراز
من و اندوه دل و راز و نیاز
راستی راستی تو همون سنگ صبوری؟!
تو که چند روزه نگات سنگین شده؟!
من نفهمیدم که راستی راستی تو کی هستی؟ کجا هستی؟
ولی
دوست دارم اگه روزی اومدی به دیدنم
بهت بگم:
من نمی دونم رنگ دلم چه رنگیه؟ سیاهیه، سفیدیه؟
ولی
میدونم رنگ تپشهاش واسه خاطرات تو بوده
من نمی دونم که عشق چیه؟ عاشق کیه؟ حیا چیه؟ بی حیا کیه؟
ولی
میدونم شوری اشک چشمام واسه دوری از تو بوده
من نمی دونم کی میمیرم؟ کجا و چه جوری باید تو خاک بمونم؟
ولی
میدونم خوبه یه روزی با دست تو به زیر خاک عشق بپوسم
دارم از تو می نویسم
تو که چند روزه نگات سنگین شده
غصه های دل من برات تکراری شده
اگه دوست داشتی بگو بازم بگم
که هنوز دوسِت دارم
تو قلبمی
برای خوشبختیتم دعا کنم
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت
1:48 PM  توسط shadi
|
|
اوني كه مي خوام من |
نه ستارست نه فرشته |
|
اخه من ديگه مي دونم |
دوره اين حرفا گذشته |
|
مثل شيرين و نمي خوام |
كه دروغ باشه تو كارش |
|
عشق فرهاد و ببينه |
ولي خسرو بشه يارش |
|
مثل ليلا رو نمي خوام |
واسه مجنون ناز بياره |
|
بشكنه چينيش و اما |
اخرش تنهاش بزاره |
|
عشق و رو هوس نمي خوام |
كه فقط يه لحظه باشه |
|
از پي عشق زليخا |
پشت يوسف پاره باشه |
|
نمي خوام از پشت ابرا |
يه فرشته باشه يارم |
|
كه اگه يه وقت بخوامش |
نتونه بياد سراقم |
|
مثل حوا رو نمي خوام |
كه تو عشقش حيله باشه |
|
كه ادم با خوردن سيب |
از خدا شرمنده باشه |
|
نمي خوام كه همدم من |
توي عشقش كم بياره |
|
من براش ديوونه باشم |
اون بگه دوسم نداره |
|
اوني كه مي خوام من |
نه ستارست نه فرشته |
|
يكي هست مثل خودم |
ولي اون اخر عشقه |
اونم تویی نه کس دیگه
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت
1:43 PM  توسط shadi
|
نیزه ها روی کفش ها
تیر ها روی قلب ها
تپش ها از بین می رود
لباس ها پر ز خون سیاه
قلب ها از سنگ دلی سفید
عشق و نفرت همه آمیخته
دوستی و دشمنی معلوم نیست
مادر نه جای مادر است و نه پدر
پدر که دیگر معلوم نیست ؟
این آخر وقت است................
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت
5:25 PM  توسط shadi
|
برگ ها نا مرتب و قرمز
شاخه ها خمیده و آبی
دیوار ها سوراخ و سبز
همه چی در هم و پیچید
شیشه ها شکسته و سیاه
راه رفتن آسوده و بی درد
خا نه ها در هم و سفید
گل ها همه پژمرده ولی نارنجی
خیال ها همه در خواب
زندگی ها همه خیال
عکس بر زمان چسبیده
خیابان ها همه پر ز چمن
پارک عاری از آسفالت
این زمان است که این.............
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت
4:52 PM  توسط shadi
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت
10:23 AM  توسط shadi
|
یه جورایی هنرییییییی DDD

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت
10:21 AM  توسط shadi
|
تقدیم به کسی که .....................

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت
10:19 AM  توسط shadi
|
۱ـ یک پیمانه تواضع ۲ـ یک دوم پیمانه صبر
۳ـ یک سوم پیمانه گذشت ۴ـ دو پیمانه تفاهم
۵ـ یک پیمانه کلمات محبت آمیز ۶ـ تحسین به میزان کافی
۷ـ مزاح به مقدار لازم DDD:
نکته: مواد لازم را فقط با چاشنی زندگی پخته و در بخش های متعدد همراه با مهر و صفا صرف نمایید
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت
6:17 PM  توسط shadi
|
بهتر ان است که بر خیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت
6:13 PM  توسط shadi
|
زتدگی با تمام
بدیهایش زیباست .
زندگی با تمام زشتیهایش زیباست
.
اما روزی میرسد که با تمام زیبایی ها یش زشت هست
.
و با تمام قشنگیهایش بد است
DDD :
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت
1:5 PM  توسط shadi
|
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشمان سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فروريخته در آب شاخه ها د
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت
10:3 PM  توسط shadi
|
تاریکی وجودم از بین می رود
روشنایی دوباره باز می گردد
تنهایی و سکوت مانند تاریکی از بین می رود
دیگر تنها نیستتم
خستگی وجودم از بین رفته
دوباره زندگی آغاز شد
دیگر برایم رفتن معنی ندارد
چراهای ذهنم همه پاک شدند
امیدوارم که همیشه این جوری باشمDDD:

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت
9:53 AM  توسط shadi
|
گاهی عشق جای نفرت رو می گیره !
گاهی نفرت جای عشق !
کی می دونه عشق چیه ؟! کی می دونه نفرت چیه؟!
اصلا چرا باید این دو باشن ؟
چرا این دو بایدباشن که آدم و توی دردسر بین دازن؟!
عشق عشق عشق
حالم داره از هر چی کلمه ی عشق به هم می خوره ):
از این به بعد میخام جوونه ی عشق از ریشه بکنم
و دونه ی نفرت رو توی قلبم بکارم
نفرت چه کلمه ی قشنگیه
چقدر دوست داشتنی
از چه حرفای قشنگی درست شده
نفرت به همه خیلی زیباست
ولی مگه میشه من الان دارم از دوست داشتن
از زیبایی از قشنگ بودن حرف میزنم همین زیبایی پایه و اساس عشق
پس این از ریشه کندن جوونه ی عشق نیست
باید بگم نفرت زشت که این بدتر
می خوام بگم اگر توی زندگی از همه نفرت داشته باشی دیگه شکست نمی خوری
این از من همیشه به یادگار داشته باش
مطمئن باش با نفرت هیچ شکستی وارد زندگیت نمی شه
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت
12:25 PM  توسط shadi
|
your loss is my loss,too
you're not just the mean the sun and the stars. you are the whole big hag! happy aniverrsery
a weeding? this is cuase for celebration
you have bagged one!now bag me one
you have found the man of your dreams.so to night let's go check out the man of your fantasies
+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1384ساعت
5:12 PM  توسط shadi
|
صبحی ست سرمازده
دمای شهر:چند درجه ناقابل زیر صفر
تو می آیی
برف ها عرق می کنند از این همه گرمی نگاهت
و
حادثه مسری می شود
...تابستان شهر را قرق کرده است!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت
2:51 PM  توسط shadi
|
با اشتیاقی تمام نشدنی به آن پایین نگاه می کرد.
به یاد نداشت که چند میلیون سال است که هر روز عاشقانه
این کار را انجام می دهد...
گرم میشود و... می سوزد.دلش میخواست بیشتر بماند.از دیدن
جریان زیبای زندگی سیر نمیشد.ولی زمان چشم پوشی بود...
تا فردا .
ناگریز با دلتنگی غروب کرد و...
شب فرا رسید!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت
2:21 PM  توسط shadi
|
برق می زد و برق می زد
برق می زد و برق می زد و برق می زد.....
نا گهان نگاه مرا جلب کرد
دیدیم ستاره ایست چشمک مانند به من نگاه میکند!!!!
گفتم:این چگونه است ؟؟؟
گفت:تو را مهربان می پندارد

+ نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت
4:9 PM  توسط shadi
|
سلام
به وبلاگ من خوش آمدید.

ستاره
اگه یه شب دیدی که تنها یی و دوست داری خلوت کنی
به آسمان نگاه کن و ستاره ای برای خود انتخاب کن!!!!!
تا اون ستاره با تو دوست بشه و حرفهای تو رو حفظ کنه
و اگه دیدی که اون ستاره از حرفهای تو پر شده
ستاره ی دیگه ای انتخاب نکن
چون همه ی ستاره ها مثل هم هستن.
(دوست)
+ نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت
3:54 PM  توسط shadi
|